![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ مختص آشفتگان هنر است ، مختص پناهی ها ، صالح علا ها ، حسین ها و محمد ها |
|
"کوتاه درباره حسین پناهی" 1. متولد:6 شهریور 1335 2.محل تولد: دژکوه (از توابع استان کهکیلویه و بویراحمد) 3. نام پدر: علی پناه 4. نام مادر: ماه کنیز 5. نام همسر: شوکت 6. نام فرزندان: لیلا - آنا - سینا 7. بازی در فیلم های: گال - گذرگاه - تیرباران - در مسیر تند باد - هی جو - ارثیه - نار و نی - راز کوکب - چاوش - سایه خیال - اوینار - مرد ناتمام - مهاجر - هنرپیشه - آرزوی بزرگ - روز واقعه - کشتی یونانی - بابا عزیز 8. بازی در سریالهای: محله بهداشت - گرگها - بی بی یون - یحیی و گلابتون - آژانس دوستی - روزگار غریب 9. نوشتن کتب : یک گل و بهار (1361) دل شیر- دومرغابی در مه (1364) من و نازی (1368) پیامبران بی کتاب (1369) کابوس های روسی (1370) گوش بزرگ دیوار (1371) خروس ها و ساعت ها (1372) انتشارقسمی از آثار در مجموعه ستاره ها (1375) نمی دانم ها (1381) سالهاست که مرده ام (1382) 10. نام : حسین پناهی ..............خردا د 83 ضبط آلبوم دوم و سوم و....دکلمه هایش را آغاز کرد./ تصمیم برای جمع آوری مجموعه کامل شعرهایش./ پایان ضبط دکلمه شعرهایش در شب یکشنبه یازدهم مرداد./ آخرین تماس تلفنی با پسرش سینا در ساعت 9 شب چهارشنبه 14 مرداد./ فوت : 14 مرداد 1383./ کشف پیکرش توسط آنا (دخترش) در ساعت 10شب شنبه 17 مرداد در خانه اش واقع در جهان آرای یوسف آباد./ علت فوت : ایست قلبی./ بندی از کابوسهای روسی: این همه بازی کرده ام و هنوز نتوانسته ام بین لباسهایم یک هماهنگی معقول بوجود بیاورم! تا کفشهایم را نو کنم ، پیراهنم رنگش را از دست می دهد تا پیراهنم را نو کنم ، شلوارم زیر هیچ اطویی خط بر نخواهد داشت!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 اردیبهشت1387 توسط حسام ولیدی |
|
|
یک سلام دوباره به اندازه نور... یه شعر واسه اهل کافه نوشتم واسه همه اونهایی که مشکی واسشون یه اعتقاده.....
من از هزار سال خستگی ، از کنج زندون اومدم دلم کویر غربته ، به عشق بارون اومدم غرور تیکه تیکمو ، میخوام که مرحم بذارم غصه های یه عمرمو رو دوش عالم بذارم من پی دست پاک میام ، غبار قلب پیرمو پاک کنه و رها کنه رویاهای اسیرمو میخوام که از یاد ببرم هرچی ازم گرفته شد میخوام فراموش بکنم ، هرچی رشتم پنبه شد خنده تلخ آدما همیشه از دلخوشی نیست گاهی شکستن دلی کمتر از آدمکشی نیست گاهی دل اونقدر تنگ میشه ، که گریه هم کم میاره یه حرف خیلی ساده هم گاهی چقدر غم میاره بالا رفتیم ماست بود ، اون پایین ها دوغ بود قصه عشق ساده انگار همش دروغ بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 توسط حسام ولیدی |
|
|
من پارسال تو شهر همدان دانشجو بودم.....قبل از شبهای قدر ، حسرت می خوردم که چرا تهران نیستم.....شبهای قدر را سپری شد.......و درست بعد از آخرین شب (شب بیست و سوم) حال عجیبی بهم دست داد و شروع کردم به نوشتن......تا یک سال فقط مال خودم بود......حالا فکر کردم اگه تو هم این ها را بخونی ، واست خالی از لطف نباشه........پس بخوان : " داستان شهر آفاق" در روزگاری که بوی تعفن و خرابی دل همه جا را برداشته بود ، رویدادهایی رونق شد که دل به لرزه می افتاد.در روزگار بی های و هویی که لالها ستایش می شدند و اوج یک نگاه مهربان به هیچ ختم می شد ، برگ زمانه برگشت؛..... این داستانی از شهر آفاق است ، که هر سرنشینی به بیچارگی دچار بود ، امید همه امیدواران به یأس رسیده بود. اگر بویی از عشق به مشام می رسید ، ته مانده روزگاران دور بود ، که آن هم ذره کوچک و ناچیزی بود که تنها قشر محدودی محسوس آن می شدند؛خوشبختی و خوش زیستی نصیب صاحبدلانی بود که مثال کلاغان غیل غال پرست بودند که گرمی دلشان با تشری به وقوع می پیوست ، بی فکر نبودند ، اما به فکر هم نبودند؛مسیری سبز را پیروی می کردند که در راه جز صفا و صمیمیت و سادگی هیچ نبود ، اما انتهای آن به بی نهایت بهترین ها ختم می گشت ؛ آنها محدود ، کم و در خود بودند ، در این شهر آفاق همه چیز سپری میشد و طی می گشت....آنقدر بی حالی و بد حالی بود که مجذوب بهترین روزهای خدا، عده ی اندکی را به سوی خود کشانید........بساط عیش و نوش در ظهر رمضان برپا تر از ظهر سرد زمستانی بود ، گویا اینها مفتخر گناه کردن بودند و معصیت را هنر می پنداشتند ؛ عده ای هم بودند که اگر ماست به سیاهی دیده می شد ، شاید سری به این باغ می زدند ، اما ماست هرگز تیره تر از سپیدی نشد و آنها هرگز به باغ دل سفر نکردند، چون مسیر را نابلد بودند و البته کوئدن در یادگیری راه......آنان که مثال کلاغان غیل و غال پرست بودند هیچ نمی دیدند و اگر هم می دیدند ، خود را به منگی می زدند تا روزگارشان عادی سپری شود. اما در بهترین ماه خدا، رحمان رحیم آنقدر عظیم بود ، که در شبی که بهتر از هزار شب دنیا ها بود ، شوری به پا داشت که مخلوقات بی بال و پر ، تا اوج پرواز کردند......من ساده دل که شهر عشاق را به شهرستان آفاق ترجیح می دادم ، پس از آن شب بزرگ به شکر حضور در آفاق در آمدم.ای آفریننده من چه طور این همه شور را یکجا پدید آوردی ، در آن شب اندازه گیری شدیم ، دل دادیم ، پرستیدیم ، پرستش شدیم ، بخشیدیم ، بخشیده شدیم ، دل گرفتیم ، پاک شدیم ، حاجت خواستیم ، عشق ورزیدیم ، لبیک شنیدیم ، خود را با تو پیوند زدیم ، دست به آسمان بردیم ، کامل شدیم ، باران رحمت و برکت باریده شد ، دلهای سیاه و مه آلود ، پاک و منزه شد و در شب بیست و سوم ماه کمال ، در شب شهادت مولی متقیان به سرمنزل عشاق رسیدیم ، قدر دانستیم ، مقدور شدیم............ " بیست و سوم رمضان 85 "
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 مهر1386 توسط حسام ولیدی |
|
|
احسان خان ، هر روز بهتر از دیروز..... احسان خواجه امیری میوه ی باغ زندگی ایرج نامدارو بزرگ,خواننده ی قدیمی این سرزمین "میوه ی ممنوعه" میشه خدارو حس کرد ، تو لحظه های ساده تو اضطراب عشق و گناه بی اراده بی عشق عمر آدم بی اعتقاد میره هفتاد سال عبادت ، یک شب به باد میره وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره کاری نداره زوده ، یا حتی خیلی دیره ترسیده بودم از عشق ، عاشق تر از همیشه هر چی محال می شد با عشق داره میشه،انگار داره میشه عاشق نباشه آدم ، حتی خدا غریبس از لحظه های حوٌا ، هوا می مونه و بس نترس اگه دل تو ، از خواب کهنه پاشه شاید خدا قصتو از نو نوشته باشه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 شهریور1386 توسط حسام ولیدی |
|
مدرك تحصيلي: فارغ التحصیل هنرهای زیبا فارغ التحصیل دانشکده هنرهای زیبا از دانشگاه تهران در سال ١٣٥١. 1385 مینای شهر خاموش ( امیرشهاب رضویان ) [بازیگر] 1384 ستاره ها - جلد اول: ستاره مي شود ( فریدون جیرانی ) [بازیگر] 1383 حکم ( مسعود کیمیایی ) [بازیگر] 1382 جایی برای زندگی ( محمدرضا بزرگ نیا ) [بازیگر] 1382 گاوخونی ( بهروز افخمی ) [بازیگر] 1381 دیوانه ای از قفس پرید ( احمدرضا معتمدی ) [بازیگر] 1380 خانه ای روی آب ( بهمن فرمانآرا ) [بازیگر] 1380 سایه روشن ( حسن هدایت ) [بازیگر] 1378 باد و شقایق ( ضیاءالدین دری ) [بازیگر] 1378 میکس ( داریوش مهرجویی ) [بازیگر] 1377 کمیته مجازات ( علی حاتمی ) [بازیگر] 1376 جهان پهلوان تختی ( بهروز افخمی ) [بازیگر] 1375 طوفان ( محمدرضا بزرگ نیا ) [بازیگر] 1373 روز واقعه ( شهرام اسدی ) [بازیگر] 1373 روسری آبی ( رخشان بنی اعتماد ) [بازیگر] 1372 بازیچه ( تورج منصوری ) [بازیگر] 1372 روز فرشته ( بهروز افخمی ) [بازیگر-فیلمنامه نویس] 1372 جنگ نفت کش ها ( محمدرضا بزرگ نیا ) [بازیگر] 1370 بانو ( داریوش مهرجویی ) [بازیگر] 1370 خانه خلوت ( مهدی صباغ زاده ) [بازیگر] 1370 ناصرالدین شاه آکتور سینما ( محسن مخملباف ) [بازیگر] 1369 سایه خیال ( حسین دلیر ) [بازیگر] 1368 هامون ( داریوش مهرجویی ) [بازیگر] 1367 گراند سینما ( حسن هدایت ) [بازیگر] 1367 کشتی آنجلیکا ( محمدرضا بزرگ نیا ) [بازیگر] 1367 در مسیر تندباد ( مسعود جعفری جوزانی ) [بازیگر] 1366 شیرک ( داریوش مهرجویی ) [بازیگر] 1366 جعفرخان از فرنگ برگشته ( علی حاتمی محمد متوسلانی ) [بازیگر] 1366 طهران روزگار نو ( علی حاتمی ) [بازیگر] 1365 اجاره نشین ها ( داریوش مهرجویی ) [بازیگر] 1365 شیر سنگی ( مسعود جعفری جوزانی ) [بازیگر] 1364 چمدان ( جلال مقدم ) [بازیگر] 1362 کمال الملک ( علی حاتمی ) [بازیگر] 1362 خانه عنکبوت ( علیرضا داودنژاد ) [بازیگر] 1361 حاجی واشنگتن ( علی حاتمی ) [بازیگر] 1360 مدرسه ای که می رفتیم ( داریوش مهرجویی ) [بازیگر] 1357 دایره مینا ( داریوش مهرجویی ) [بازیگر] 1355 ملکوت ( خسرو هریتاش ) [بازیگر] 1352 قیامت عشق ( هوشنگ حسامی ) [بازیگر] 1351 بی تا ( هژیر داریوش ) [بازیگر] 1351 صادق کرده ( ناصر تقوایی ) [بازیگر] 1351 ستارخان ( علی حاتمی ) [بازیگر] 1350 پستچی ( داریوش مهرجویی ) [بازیگر] 1349 آقای هالو ( داریوش مهرجویی ) [بازیگر] 1348 گاو ( داریوش مهرجویی ) [بازیگر] 1328 واریته بهار ( پرویز خطیبی ) [بازیگر] >> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (جایی برای زندگی) [ دوره 23 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1383 ] .................................................................
>> کاندید لوح زرین بهترین بازیگر نقش اول مرد (اجاره نشین ها) [ دوره 5 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1365 ] .................................................................
>> برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (گراند سینما) [ دوره 7 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1367 ] .................................................................
>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (هامون) [ دوره 8 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1368 ] .................................................................
>> با تقدیر از بهترین بازیگر نقش اول مرد (خانه خلوت) [ دوره 10 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1370 ] .................................................................
>> با تقدیر از بهترین بازیگر نقش اول مرد (ناصرالدین شاه آکتور سینما) [ دوره 10 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1370 ] .................................................................
>> برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (خانه ای روی آب) [ دوره 20 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1380 ] .................................................................
>> برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (روز فرشته) [ دوره 12 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1372 ] .................................................................
>> برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد (گاوخونی) [ دوره 22 جشنواره فیلم فجر (مسابقه بین الملل) - سال 1382 ] .................................................................
>> برنده مجسمه سپاس بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (آقای هالو) [ دوره 3 جشنواره سپاس (مسابقه) - سال 1350 ] .................................................................
>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (ستاره ها - جلد اول: ستاره مي شود) [ دوره 24 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1384 ]
|
||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 شهریور1386 توسط حسام ولیدی |
|
||||||||||||||
|
یادش بخیر.....
یادت میاد پارسال همین موقع ها بود ، ......بی صبرانه منتظر میشدیم تا ساعت بشه نزدیکای 10 شب ، تا صاحبدلان شروع شه.....وقتی ماه رمضان امسال شروع شد،با خودم گفتم ای کاش صاحبدلان امسال پخش میشد......صاحبدلان یک حرکتی بود که با دل شروع شد،با دل کار شد و با دل بسته شد ، پس بدجوریم به دل نشست......
واما امسال.......... فکر کنم امسال شبکه 1 و 2 غوغا کردند....با اغماء ، با میوه ممنوعه......اولی سوژه ی بکری داره دومی دیالوگهای معرکه.....یعنی اینا شاخص ترین نشانه های این دو تا کارند.....مگه میشه امین تارخ تو یه سریالی بازی کنه و نبینیمش....مگه میشه یه جا علی نصیریان حضور داشته باشه و ما نباشیم......اما فعلا منتظر میشینیم ببینیم چی میشه..... نقد و بررسی کارهای امسال روهم میزاریم واسه وقتی که تموم شدند!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 شهریور1386 توسط حسام ولیدی |
|
|
وقتی اسم عزیزش میاد،تنم میلرزه...وقتی یادش می افتم گریه ام میگیره...ای کاش یه کمی زودتر شناخته بودمش ،ای کاش....اون مال این سرزمین نبود،حسین باید میرفت تا آدمها بشناسنش...اون باید میرفت تا مردم بفهمنش،پشت اون چهره ی معمولی اینقدر ،دونستن بود که ما قبل از رفتنش هیچ کدوم رو ندیدیم....اون مثل هیچ کس نبود،اون فقط حسین پناهی بود.......حسین خود خود عشق بود،روحش شاد...........تمام.
. سکوت چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان نه به دستی ظرفی را چرک میکنند نه به حرفی دلی را آلوده تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت...... " حسین پناهی" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 شهریور1386 توسط حسام ولیدی |
|
|
خدایا باز هم تو را شکر میکنم که مرا نیز بار دیگر در مهمانی خود دعوت کردی....روزگار سخت و دردناک را تحمل میکنیم،انتظار میکشیم ....رمضان خدا میاید و آرام میشویم......حکایت این ۳۰ روز از آن ۳۳۵ روز دیگر سال کاملا جداست...زیباترین لحظات در آن نهفته است،بهترین اتفاقها در این روز ها رخ میدهد....وای خدا چقدر دلتنگم....حالا میخوام در آستانه ی ورود به این ماه بزرگ دعایی کنیم: بار الاها آن روز را در زندگییمان قرار مده که نتوانیم به مهمانی تو بیاییم،برای ما مرگ از تحمل آن روز آسانتر است.....بیچاره آنان که دعوت نشده اند،بیچاره..........بیایید قدر بهترین روزهای خدا را بدانیم،انشاالله.تمام
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 شهریور1386 توسط حسام ولیدی |
|
|
روزگاری فکر میکردم بی تو میشود،فکر میکردم بی تو میتوانم،...فکر میکردم هر آنچه من بخواهم تو نیز خواهانش هستی و نمیدانستم که تو فقط خواهان صلاح من هستی ...من نمیدانستم که تو خذایی..،صبرم تمام شده بود،ناگه ندایی عاشقانه در گوشم خواند : این یاری رساندن پاکترین دوستها به توست که تو را از افتادن در منجلابی کثیف و به دور از پاکی و آرامش نجات داده است.آنگاه فهمیدم تو خدایی و از آن پس هر چه قسمتم شد را صلاحم دانستم و با آرامش زیستم....
"حسام" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 شهریور1386 توسط حسام ولیدی |
|
|
ليلي فقط مال من است!
محمد صالحعلا را از پشت و روي صحنهی سينما و تلويزيون ميشناسيم. صدايش را از راديو شنيدهايم و نوشتههايش را خواندهايم. اگر به تاريخ تئاتر سر بزنيم رد پاي او را پيدا ميكنيم و بين اساتيد ادبيات دانشگاه نام او را ميبينيم. صالحعلا ترانههاي زيادي هم گفته است. ترانههايي كه اغلب نام او را به همراه ندارند. اين ترانهها بهانهی گفتوگوي طولاني ما با او بود كه بعد از دو سال از روستايي شمالي به تهران برگشته تا فعاليتهايش را پي بگيرد. آن چه ميخوانيد گزیدهای از آن گپ و گفت و حرفهاي محمد صالحعلا درباره ترانه است.
محمد صالحعلا: داستان ترانه، يک داستان شگفتانگيز است، مخصوصا در سرزمين ما که به دلايلي که ميدانم ولي مايل نيستم دربارهاش حرف بزنم هميشه مغفول واقع شده و به ضرس قاطع، در بین پديدههای اجتماعي، بیش از همه مورد ستم قرار گرفته است. من اصرار دارم ترانه را يک رسانهی اجتماعي بگويم. البته در کشور ما هميشه فرهنگستانها یا خواب بودهاند و يا به کارهاي مغلق و عجيب و غريبي مشغول بودهاند که با زمينهي واقعي فرهنگ و ادبيات فاصله داشته است. من پیشنهاد ميکنم که برای جبران این غفلتها يک فرهنگستان ترانه تاسيس شود چرا که ترانه در عين کاربردي بودن و تاثيرات اجتماعي بسیار مظلوم واقع شده است. اصلا اگر دست باشد ميگويم وزارت ترانه درست کنند، براي اين که شکل واقعي و کاربردي گوهر ادبيات فارسي ترانه است. شايد جاي ديگري هم اين تحليل را آورده باشم که دو سه تا جوان دانشجو يا ديپلمه زبان يک ملت را در يک دوره مهم تاريخي دگرگون کردند براي من ، اردلان سرفراز، ايرج جنتي عطايي و شهيار قنبري هيچ دست کمي از حافظ و سعدي و ابوالفضل بيهقي ندارند. بنابراين هرچه به ترانه پرداخته شود کم پرداخته شده ضمن اين که موسيقي ايران اصلا بدون ترانه تعريف نميشود. يعني، اصلا به طور جبلي و مادرزادي اهل موسيقي بدون کلام نيستيم. اين هم خودش يک شکل فرهنگي و اجتماعي است. يعني به ضرس قاطع موسيقي ايران هميشه پاکِش ترانه است و اصلا موسيقي با ترانه تعريف ميشود چه زماني که موسيقي «گات» بود و يک مشرب ديني و آييني داشت و چه بعد از اسلام که ترانه به صورت اغاني درآمد و چه حالا که خودش را از شکلهاي مختلف رها کرده و وقتي ميگوييم ترانه مفهوم ويژهاي را اراده ميکنيم. بنابر اين، ترانه مقولهی شگفت و مهمي است. ترانه هم در زمان جنگ کاربرد دارد و هم در زمان عشرت. چند وقت پيش در جايي خواندم که مرحوم عارف قزويني که مثل بقيهی کساني که در کار ترانه و موسيقي هستند متواضع بود، ميگويد من اگر هيچ کاري در زندگيام نکرده باشم با ترانههايم کاري کردهام که مردم، معني وطن را فهميدهاند. اين خيلي نکتهی مهم و عميقي است. تا قبل از کارهاي عارف مردم نميدانستند وطن کجاست، فکر ميکردند يک دهي، روستايي يا شهري است؛ مثلا جايي که هر کسي زاده شده است. عارف ميگويد با ترانههاي اوست که وطن ابعاد و عوارض وطن (یعني موضوع وطنپرستي و اين علاقهاي که ما به وطن داريم) تعريف ميشود. در واقع اين وطن، وطن که ما ميگوييم و در ترانهها خصوصا ترانههاي برون مرز زياد ميآيد، اين به جسارتي برميگردد که عارف قزويني در آن سالها داشته و آن هم به خاطرش ستم کشيده است. من بايد تاکيد کنم که ترانه يک وجود مستقلي دارد و ديگر اين که يکي از مهمترين و کاربرديترين شقوق ادبيات فارسي است. شما نگاه کنيد که مثلا نسل پدران و مادران شما حرفهاي عاشقانه را از زبان ترانهسرايان ايراني گفتهاند و با مفهوم تازهاي که واژهها پيدا کردهاند و کلماتي که ترانهسراها اختراع کردهاند.
شما خودتان چطور وارد کار ترانه شديد؟
در دوران جواني که من دانشجو بودم و به طور جدي کار تئاتر ميکردم مثلا کارگردان جشن هنر و اينها بودم فکر ميکردم عيب است که ديگران بدانند من ترانه ميگويم و واقعا هم همينطور بود و مثل الآن اسباب افتخار نبود. الآن ميبينم که گاهي حتي برخي فرهيختگان به من لطف دارند بابت اين که من فلان ترانه را گفتهام... خلاصه من يواشکي ترانه ميگفتم و قرار دادم با کمپانيها اين بود که وقتي ترانه پخش ميشود اسم من را نياورند. اما با اين که بيسر و صدا کار ميکردم من يک شيطنت مادرزادي دارم که در کار نمايش و اينها هم دنبال راههاي نو بودم يا همان چيزي که خارجيها به آن آوانگارد ميگويند. من زياد ترانه ميگفتم، آن موقع خانه ما دروازه دولاب بود و من خيلي خوشم ميآمد که جوانها شعرهايم را حفظ بودند و ميخواندند يا در تاکسي که سوار ميشدم پخش ميشد و بازي بامزهاي بود که کسي نميدانست اينها ترانههاي من است. در واقع ترانه بخش سرگرمي زندگي من بود. من کارمند رسمي تلويزيون بودم و زماني که از اين کار يا کار ذوقيام در تئاتر خسته ميشدم، ترانه مينوشتم. مثلا براي يکي از کارهايم که افتاحيهی جشن هنر بود سه چهار روز نخوابيدم و آن قدر خسته بودم که وقتي به تشک گرم و نرم رسيدم خوابم نميبرد. تنها چيزي که حالم را خوب ميکرد و حالي به حاليام ميکرد اين بود که ترانه بگويم و آن موقع ترانه ی «منو نترسون» را نوشتم.
اما يکي دو تا از ترانههاي شما خيلي سر و صدا کرد و انگار بعد از آن شناخته شديد.
بله ترانههاي شازده خانم (ستار) و حضرت عشق (گوگوش) که من در زبان قجري گفتم مرا لو داد. شايد بعضيها هم شيطنت کردند و خواستند استفادههايي ببرند اما مردم دلشان ميخواست داستاني را براي ترانهاي درست بکنند و اين فراگير شد و همه شروع به پچ پچ کردند، يک جريان حول ترانه شکل گرفت و اين موقعها همه سرک ميکشند و کنجکاوي ميکنند تا ببينند که ريشه کار کجاست.
وضع ترانههاي امروز چطور است؟
من آدم نجيب و نسبتا محترمي هستم و اهل دعوا راه انداختن و اينها نيستم. ولي خيلي شرافتمندانه ميگويم از وضع ترانه نااميد و مايوسم. حداقل در عصر من کساني بودند که براي اين کار خيلي فداکاري و جان نثاري کردند و الان ميبينم اين کار دست يک عده آدم است که حداقل اهليت ندارند و دنبال چيزهاي ديگري هستند. خيلي ناراحت و عصباني ميشوم... اما بيشتر از اين حرف نميزنم چون اهل رنجاندن ديگران و اداي مبصر ترانهسرايان را در آوردن نيستم ولي به هر حال از وضع موجود ترانه چه در اين جا و چه آن طرف راضي نيستم.
حالا بدون اشاره و نشانه از همين اهليت و اصالتي که فکر ميکنيد وجود ندارد، بگوييد.
ترانهی خوب تکليفش مشخص است. ترانهی خوب ماناست مهمان زمان نيست و در حافظهی مردم جا ميگيرد. اصلا دنبال تعاريف حاق و عميق و دانشمندانه کردن کار نيستم. همين که مردم با ترانهاي ارتباط برقرار ميکنند، با آن عاشق ميشوند، وقتي بغض ميکنند، آن را زمزمه ميکنند و گريه ميکنند، اين يک ترانهی خوب است. البته به طور کلي ميل کلي جامعه هميشه به سمت چيزهاي خوب نيست. به قول فرمانآرا کسي بالاي پلهها ايستاده بود و به پایینی میگفت: بيا بالا. گفت: مقدور نيست. گفت: خيلي خوب حال که مقدور نيست من ميآيم پايين. هميشه ما با اين مکافات هم درگير هستيم. يک مشکل بزرگ الان همين است که يک عدهاي قبول ميکنند بيايند پايين و اين ستم بزرگي به ترانه است. کم کم دارم مثل دانشمندها حرف ميزنم... ببينيد ترانه يک پديدهاي است که هم وجههی فرهنگي دارد و هم وجههی هنري. مثل تئاتر که البته مهجور است و مخصوص طبقهی اليت است و براي همين من افسوس ميخورم که چرا نوجواني و جوانيام را در تئاتر صحنه گذراندم، چون الان ديگر کسي يادش نميآيد و به قول آربي آوانسيان مانا نيست. ببينيد چرا تئاتر تمام شده و نفسهاي آخرش را ميکشد؟ چون هنر زمانهی ما نيست. هنر يک گروه خاص است. ديگر يک سالن بيش از 500 نفر که تماشاچي ندارد. اما ترانه اين خاصيت عام بودن و شمول را دارد. بنابراين خيلي حيف است که متولي ندارد، بيسرپرست است و خيلي سليقهاي با آن برخورد ميشود. عجيب است که روساي ترانه يا مديرکل اين بخشها خودشان صلاحيت دارند (مثلا علي معلم خيلي اهليت دارد) ولي اين که چرا با اين وجود اوضاع اين طور است من نميدانم. حالا آنها که آن طرفند ديگر الهي به اميد تو! مثلا من ديدم دو تا جواني که حالا خوش بر و رو هم هستند و موسيقيشان هم به نظر من خيلي خوب است چون درک کردهاند که در موسيقي زمان ما ديگر ملودي نقشي ندارد و بايد دنبال ريتم بود. ميگويند: ليلي مال، من ليلي مال تو و بقيه... اصلا من ديوانه ميشوم. من به عنوان بچهی دروازه دولاب ديوانه ميشوم. ياد اين ميافتم که کسي به دختر همسايهمان نگاه ميکرد - حالا من که زورش را نداشتم چاقو بکشم و آن موقعها لاغر بودم - ولي آنهايي که داشتند مي کشيدند. اصلا ببينيد نظامي گنجوي دربارهی اين رابطهی ليلي و قيس عامري بدبخت چه شاهکارهايي ميآفريند. ما جواب نظام گنجوي را که متر ادبيات فارسي است چه ميخواهيم بدهيم؟
فداي منزل بستهات شوم مجنون
ز هر طرف که نگاه ميکنم بيابان است
حالا يک برهوتي است که هرکسي هر کاري دلش ميخواهد ميکند. يا حتي گندهتر از آنها که بعضي ترانههايشان يکجور فحشاست و من خيلي عصباني و خشمگين ميشوم که بعضيها در زبان ما چنين کاري ميکنند. آنها که آزادند تيشه برداشتهاند و به ريشهی ترانه ميزنند، حالا ما هم که بالاخره کارهايمان نظارت و بررسي ميشود نميدانم چطوري است. يعني ترانه ديگر جان ندارد. ميخواهم بگويم همه انگار يک جور مايه کوبي فرهنگي شدهايم. ترانه اتصالي نميدهد. دلها را به هم ديگر نشت نميدهد. اين مشکل بزرگ ماست. حالا درباره موسيقي هم من دلنگ، دلنگي ميکنم ولي اهليت صحبت درباره آن را ندارم.
اين چيزهايي را که از آن عصباني هستيد به تفاوت نسلها مربوط نميدانيد؟ شايد نسل امروز عشق از نوع «ليلي مال من و تو و يه دنيا» را ميپسندد که از اين کارها استقبال ميکند.
باور من اين است که ميشود هر چيزي دگرگون شود و به قول فرنگيها مُد شود و دِمُده شود ولي يک پديدههاي انساني هست که هيچ وقت دمده نميشود. انسان ده هزار سال پيش وقتي تشنه ميشد، آب ميخورد. انسان الان هم همين طور و ما نميگوييم: چه عقب افتاده! مثل آدمهاي هزاران سال پيش آب ميخورد! عشق هم معنايي دارد که نميشود گفت. عشق را نميشود با کسي شريک شد. دربارهی عشق اين توي کت من نميرود. عشق يک چيز بسيار خصوصي و شخصي است. من فکر ميکنم اين خيلي بد است که ليلي ِ من، هم مال ديگري باشد و هم مال همه باشد. آن ديگر ليلي نيست. من اگر بدانم که ليلي هم مال من است هم مال شما و هم مال بقيه مگر بيمارم که بنشينم و بگويم:
امشب تمام عاشقان را دست به سر کني
يک امشبي با من بمان با من سحر کن
مگر مرض دارم بگويم:
گلهاي شمعداني همه شکل تو هستند
رنگين کمان را بر سر زلف تو بستند
يک قطره ماه افتاده بر
آن شب که ماندي تا سحر...
ميخواهم بگويم که اين عشق خصوصي است که مرا به نازک طبعي و شعر گفتن و چاقو کشيدن و سينه سپر کردن و به در و ديوار زدن واميدارد. اگر اين عشق عمومي باشد ديگر عشق نيست. يک چيز ديگر است که من نميدانم. شايد هم مثلا آن چيز خوب باشد. اما معنايي که من از عشق ميدانم و يک نسبت هزاران ساله با آن دارم عشق خصوصي است.
گل نيلوفر آبي پشت پلک من ميخوابي؟
ميشي خورشيدي خصوصي واسه خودم بتابي
آروم آروم، بازي بازي
با دل تنگم بسازي.
اگر عشق من عمومي باشد چه معني دارد که من دلتنگيهايم را برايش بگويم، با او درددل کنم. اين همه گندهاش کنم. اين همه ... بنابراين ميگويم نه. دست کم از من ديگرگذشته.
خوب وقتي تعريفها شخصي ميشود ديگر تکليف روشن است... برويم سراغ آشنايي شما با موسيقي و تاثير آن بر ترانههايتان؟
من از نوجواني به چند ساز علاقهمند بودم اما به خاطر خانوادهام امکان یاد گرفتن ساز را نداشتم. من مجبور بودم سازهاي پر سر و صدايي مثل سنتور را خيلي آرام بزنم که شدني نبود.
|